خب من اینجام بعد مدت ها برگشتم و اصلا خوشحال نیستم!نکه چونن برگشتم به وبلاگ! من بابت این موضوع هم خوشحالم به هر حال باز تونستم براش قاب بزارم و این جیگول پیگولی ها!ناراحتی من از شرایط بدی که دارم و مثل اینکه حالا حالا هم رفتنی هم نیست! بیا برو دیگه!من چیزای زیادی رو دارم که اگه بخوام لیست کنم خودم حالم بهم میخوره از خودم! چه کنم خب؟ولی از اون جایی که اگه نگم دهنم رو ببندم و رسما خفه میشم! والا تا دیروز همه چی رو تو اینجا میگفتم بعد حالا انقدر غریبه شدم ؟ مگه میشه؟ مگه داریم؟چرا باید با وبلاگ قشنگم غریبگی کنم؟ چرا و به چه علت؟اول اینکه دق و دلی من همون جشن فارغ التحصیلیه که حتی نزاشتن ما بچه های حسابداری کلاهمون رو به هوا پرت کنیم! حتی یه آهنگ خشک و خالی هم برامون نزاشتن! چرا؟ چون یه آیت الهی فوت شد شبش و فرداش شد عزا عمومی! رسما کوفتمون کردن جشن رو! تقدیرنامه هامون رو داغون کردن، گل من رو دزدیدن! فیلم مراسم رو بهمون ندادن و جواب پیامم ندادن!این قدیمی بود؛ ولی الان دیدم آخرین پستم توی وبلاگ درباره ی ذوقم واسه این مراسم بود! هقدوم اینکه این چند ماهی که افسرده بودم رمانم رو ننوشتم و بعد از اوخر اسفند که شروع کردم به نوشتن حتی روزی چندتا پست هم میزارم بازم کلا پنج نفر رمانم رو میخونن و دیگه اون استقبال سابق رو نداره رمانم....و اینکه مسابقه هم پانزدهم اردیبهشته و من دویست صفحه از رمانم مونده که روی کاغذه و تایپ نشده! عرررررررررررررررررررسه ماهه که شبا خواب ندارم از استرس و تا ساعت ده و یازده صبح بیدارم! اعصابم خورده دسته خودم نیست! آبان هم که از سرکارم زدم بیرون و به خیالم قراره مسیر خودم و رویام رو در پیش بگیرم؛ ولی برعکس تا فروردین هم افسرده بودم و شاید هم حتی ا
برچسب:
نویسنده: مهدی شریفی
برچسب:
نویسنده: مهدی شریفی
برچسب:
نویسنده: مهدی شریفی